web 2.0

۱۳۸۹/۰۷/۱۵

فردا ناهار چی درست کنم برای‌شان؟


کتابی که صدبار شاید زیر و روش کردم و هنوز وقت ِکار دوباره باهاش ور می‌رم. هیچ‌وقت حفظش نشدم و نمی‌خوام هم حفظ بشم. وقت ِکار باید کنارم باشه نه توی سرم. نمی‌خوام با اعتماد به این‌که همه‌چی رو حفظ هستم بشینم کار کنم. می‌خوام این تردید که خیلی چیزها هست که نمی‌دونم، همیشه هم‌راهم باشه. می‌خوام مزاحمم باشه. می‌خوام صدای هم‌سایه‌ی روبه‌رویی که همیشه بلندبلند حرف می‌زنن مزاحمم باشه. نمی‌خوام فکر کنم که این هستی کاملن کامله. سه تا فیلم‌نامه‌ی مورد ِعلاقه‌م کنارم هستن و فکر می‌کنم که بالاخره باید یه بار درست بخونم‌شون اما بازم جاهای خاصی رو باز می‌کنم و هر بار از وسط می‌خونم و یه‌هو می‌پرم سراغ ِیه فیلمی که یادم اُفتاده، تا اون صحنه‌ی خاص‌و دوباره ببینم... فکر می‌کردم صحنه‌ی شروع‌و که پیدا کردم همه‌چی خودبه‌خود نوشته می‌شه اما نه با اونم نشد. می‌دونم که بالاخره نوشته می‌شه، وقتی که دُنیای هر شخصیت‌و به تنهایی و هم در رابطه با بقیه‌ی شخصیت‌ها کشف کنم. اول فقط یک قهرمان یا شخصیت وجود داشت که تصور می‌کردم باید بفهمم چی تو سرشه و چی باعث ِتعادلش که برهم خواهد خورد، می‌شه و چه‌جوری باهاش کنار می‌آد اما یکی شد سه‌تا و حالا چهارمی باقی مونده که ازش زیاد نمی‌دونم و نمی‌دونم چه‌را در حد ِکاتالیزور و کاربُردی باقی مونده. انصاف نیست که هرکی یه دُنیایی داشته باشه و اون فقط تو دُنیای بقیه قِل بخوره. حالا که هرکدوم یک دُنیایی دارن حتمن باید اونم یک دُنیایی خاص ِخودش داشته باشه. اما مسئله‌ی اصلی داره این وسط کم‌رنگ می‌شه. داستان هرکدوم از این‌ها، در نهایت داستان فرعی‌ئه هست و همه‌ی اینا در مقابل ِاون داستان ِاصلی فقط می‌تونن یک شخصیت باشن و نه چیز دیگه. همه‌ی اینا در نهایت به یک جهت رانده خواهند شد و اون تغییر ِبزرگ برای همه‌شون یک‌سان رُخ خواهد داد. ادعا کرده بودم که تا فردا این‌و به اون‌ها خواهم گفت و غیر پی‌رنگ ِاصلی چهار پی‌رنگ ِفرعی با چهار حادثه‌ی محرک و حداقل یک نقطه‌ی عطف و یک نقطه‌ی اوج تحویل‌شان خواهم داد. حداقل دو یا سه نتیجه‌ی مشخص و تقریبن فقط یکی باز و مُبهم باقی خواهد ماند. نگرانی فردا دندانم را به درد می‌اندازد و نمی‌توانم پُرخوری هم نکنم. نمی‌توانم هم این‌همه اخبار ِمزخرف را کنار بگذارم و فقط به کار ِخودم فکر کنم. اگر در این زمان هر کس فقط کار ِخودش را درست انجام می‌داد، و همه‌ی جنبده‌ها و نجنبنده‌های اطراف را به حال ِخودشان می‌گذاشت، همه چیز درست می‌شد...
این با آن سوءتفاهم یا بدفکری یا بدرفتاری داشته و این مارپیچ هی پیچ ِجدیدی به خود می‌بیند. باید وقت ِآمدن‌شان را تنظیم کنم، به یکی بگویم که هنوز هم دوستش دارم و از اول هم دُنبال ِچیزی مثل ِهم‌خوابی نبودم و دوستی‌اش را بیش‌تر احتیاج داشتم و بگویم اگر در داستان دیدی که از تو الهام گرفته‌ام نگران نشو، فقط باید از قبل بدانی‌اش تا فکر نکنی قصد ِخاصی داشته‌ام و به آن‌یکی توضیح دهم که ما مجبوریم همه با هم کار کنیم و وقت  نداریم هر روز دُنبال جای‌گزین باشیم. لُطفن روی حرفی که زدی بمان و هر کاری را به خاطر ِمن انجام بده...
من می‌توانم بین‌شان آشتی برقرار کنم و می‌توانم سوءتفاهم‌شان را برطرف کنم. می‌توانم بچه‌بازی‌های‌شان برای هم قابل ِتحمل کنم، اگر به‌م اعتماد کنند و باور کنند که فهمیده‌ام‌شان. 


دُنبال ِمن نکنین، دُنبال این فید کُنین! آهان! 

0 نظرات:

ارسال یک نظر